![]() |
![]() |
|
| خاطرات تقریبا روزانه ی من... |
|
چهارشنبه ساعت ۱۱:۴۸
رضا: می دونی چه ظلمی در حقم کردی؟ حالا چیکار کنم با این کاری که باهام کردی؟ چهارشنبه ساعت ۱۱:۴۹ ماهک: با منی؟ چهارشنبه ساعت ۱۲:۱۰ رضا: آره دقیقا چهارشنبه ۱۲:۱۲ ماهک: من فکر نمی کنم ظلمی کرده باشم.فکر کن ازدواج کردم یا از ایران رفتم به هر حال تصمیمی بود که خودت گرفتی چهارشنبه ۱۴:۲۴ رضا: آره ولی ظلم تو لذت با هم بودن بود. چهارشنبه ۱۴:۲۵ ماهک: اون ظلم نبود محبت بود... چهارشنبه ۱۶:۱۹ رضا: آره محبتی که الان نداشتنش داره دهنمو سرویس می کنه چهارشنبه ۱۷:۲۱ ماهک: می دونی برات لازمه اینطوری شاید زودتر ازدواج کردی پنجشنبه ۰۲:۱۴ رضا:شنیدم به بعضیا (بانوی جدیدشون و همکار محترم)امروز بعد نگاه کردی دلیلی داره پنجشنبه ۰۶:۳۳ ماهک: بعضیا خودشون حساس شدن وگرنه ما سلام و علیک هم کردیم پنجشنبه ۱۱:۳۴ رضا: آره فکر کنم حساس شده منم بهش همینو گفتم...
پ.ن: پشیمون نیستم اصلا.... تازه خوشحال هم هستم.. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 9:38 توسط ماهک |
|
|
می خوام اینجا برای دل خودم بخونم... شب آخر که ازت خداحافظی کردم برای همیشه... یه انرژی وحشتناک تو وجودم داشتم ... مطمئن بودم که بدون تو دیگه این حس تنهایی رو تجربه نخواهم کرد... اما حالا که گذشته نه بخاطر تو و نه بخاطر هر کس دیگه ای شاید بخاطر روبه رو شدن با زندگی بدون تو ... کاملا بدون تو... بدون فکرت... بدون عشقت .... بدون تحقیرت.... فهمیدم که این ور دیوار هم چیزی نیست.... جز تنهایی مطلق... سرنوشتی که پایانی نداره... من ازقماش اینجا نیستم... پس چه با تو و چه بی تو تنها می مونم... نه بخاطر نداشتن تو..نه ... چون دیگه مطمئنم که هیچ همراهی جز خدا برام وجود نخواهد داشت... پس مثل همیشه ... مثل همه ی ۵ سال گذشته و مثل تموم روزای آینده من خواهم موند و خدای خودم... من می مونم و یه دیوار شیشه ای که از پشتش به دنیای دوست داشتنی آدمهایی نگاه می کنم که شادیهاشون راهی به قلب من نداره و لبخند می زنم بدون اینکه بودن در کنارشون رو احساس کنم یا بدون اینکه بودنم رو احساس کنن... بعد برای اینکه از بی تفاوتی حضورم مطمئن بشم کنار می کشم... دنیاشون به همون شادمانی قبل ادامه داره... و من تنها همدم لحظه های غم و دلتنگی شون ... لحظه های نیازشون خواهم بود.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 16:25 توسط ماهک |
|
|
پريشب كلي حرف زديم... به اين نتيجه رسيديم كه بدون دلخوري و عصبانيت و اين حرفا تمومش كنيم... واسه هميشه... خدا هم داره كمكم مي كنه كه اين تموم شدن رو هضم و درك كنم...امروز روز آخريه كه قراره همديگه رو ببينيم... مهم نيست كه چي تو دلم شعله مي كشه بايد كاري رو انجام بدم كه درسته و درست اينه كه اگه اون نمي تونه بين ما يكي رو انتخاب كنه من كنار بكشم... مني كه مي دونم كس ديگه اي هم وجود داره.... نمي دونم ديگه به اينجا سر بزنم يا نه... اما اگه هم بزنم خيلي دير به دير خواهد بود... شاد باشيد و پيروز
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 12:34 توسط ماهک |
|
|
می خواستم یه پست بدون شرح بذارم با همین عنوان بالا دیدم بی انصافیه که بی خبر برم... پس...
اول- از همه تون ممنونم برای همه ی حمایت هاتون... حضور دوست داشتنی تون تو وبلاگ... ابراز لطف هاتون و انتقاداتون... دوم- اتفاقای زیادی تو این چند روز افتاده که شاید گفتنش صحیح نباشه... شدیدا در حال تصمیم گیری می باشم... سوم- حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن... چهارم- تولدم مبارک شد و گذشت و بابایی هیچ واکنش خاصی نشون نداد... فقط یه تبریک خشک و خالی.... خب این آخرین فرصتش بود... تازه من سه روز بعدش رو هم بهش فرصت دادم پس... احتمالا همه چیز تعطیله.... پنجم- به امید فرداهای بهتر براتون.... ششم- شاید درآینده ورژن چهار رو زدم اما هنوز هیچ تصمیمی ندارم..... هفتم- بهتون سر می زنم... صد در صد....
پ.ن- مرسی از تبریکات تولد... انشالله تولد همه تون جبران کنم... اگه عمری به حضور بود.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 8:45 توسط ماهک |
|
|
چقدر خوبه كه هستي اگه حتي بد بد... اگه حتي غريبه مثل سايه پابه پاي من چقدر خوبه
از یادش بخیرها: سرم رو توی سینه ات گذاشتم و زیر لب زمزمه می کنم... چقدر خوبه که هستی...اشکام آروم آروم از رو گونه هام تا تو گردنم سرازیره....لبات رو روی موهام می ذاری.... شاید اگه اولش اینقدر رو این حسم تاکید نداشتم این قدر ازت دور نمی شدم اما هنوزم که هنوزه همین حس برام خوبه... با تمام رنج ها... حیفم اومد شما رو هم تو ترانه اش شریک نکنم.... همین حسی که دارم حتی وقتی از تو دورم تلخ و بیمارم چقدر خوبه.... چقدر خوبه.... همین بس که می دونم خوب خوبی ... خواب خوابی ... من که بیدارم ... چقدر خوبه... چقدر خوبه.... همین بغضی که دارم ... همین ساز شکسته... دلیل از تو مردن ... از تو رفتن... تاتو برگشتن... چقدر خوبه... همین اشکی که غلطید ... همین دستی که لرزید ... همین دردی که پیچید از غم تو در صدای من چقدر خوبه... چقدر خوبه که هستی... اگه حتی بد بد... اگه حتی غریبه مثل سایه پا به پای من چقدر خوبه... چه بی نوره ستاره همینکه تو بخندی.... چه بیرنگه اقاقی پیش لبهات وقت شکفتن ... چقدر خوبه.. همین حرفی که کم شد از لب من تا ترانه از تو پرباشه چقدر خوبه...همین که وزنی که گم شد تا دوباره عاشقانه از تو پر باشه چقدر خوبه.... چقدر خوبه... اما دیگه نمی ذارم بفهمی که برام چقدر خوبه... و در آخر لینک دانلود آهنگ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 10:8 توسط ماهک |
|
|
خوردم قسم تا بعد از این با چشم باز عاشق شوم... حالا که آمددیگری من می روم من می روم... خداحافظ خداحافظ... حالاکه دست دیگری بر هم زده دنیای ما... حالا که بر هم می خورد آرامش فردای ما... خداحافظ ... خداحافظ... ای تکیه گاه ناتوان از نا امیدی خسته ام.. از بیم فرداهای دور بار سفر را بسته ام... گفتی که در سختی و غم پشت و پناه من شوی... در کوره راه زندگی... فانوس راه من شوی.... حالا که پشت پا زدن برای تو آسان شده.... حالا که لحظه های تو از آن این و آن شده خداحافظ... خداحافظ.... ![]() این تصمیمیه که دیروز گرفتم... استادمون همیشه میگه عشق رو از کسی گدایی نکن... عشق رو تو دلت نگه دار.... با این کارات داری بهم توهین می کنی پس عشقم رو برای خودم بر می دارم... دیروز بهت زنگ زدم... خواب بودی... گفتم باید باهات جدی صحبت کنم بیدار شدی زنگ بزن... و از دیروز تا حالا احتمالا خوابی... حرف اشتباهی زدم تو عمریه که در خواب بسر می بری.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 9:24 توسط ماهک |
|
|
بهت زنگ می زنم تا خوشحالی قبول شدنم رو باهات شریک بشم... خوشحالی اینکه بالاخره این درس استرس زا تموم شد و می تونم یه نفس راحت بکشم... خوشحالی اینکه مدرکم رو بعد از یه مدت می گیرم و ... خیلی چیزای دیگه... بهت میگم تو خیلی کمکم کردی اگه تو نبودی شاید هیچوقت شروع نمی کردم...انگاری اصلا یادت نمیاد ... می گی چطور... می گم اگه بخاطر کنار تو بودن نبود عمرا کلاس های دانش پذیری رو ثبت نام نمی کردم و درس نمی خواندم و قبول نمی شدم... می گی پس باید یه شیرینی درست و حسابی بهم بدی... می گم اونکه به روی چشم حتما... می گی امروز... می گم امروز که کلاس دارم بذاریم برای سه شنبه... می گی سه شنبه که اصلا تولد گلیه باید برنامه هاشو ردیف کنیم.... دلم هری می ریزه پایین... مگه اونم متولد تیرماهه... می گی مگه کس دیگه ای هم تیرماهیه... این بار قلبم تیر میکشه... بغض می کنم.. نفسم بالا نمیاد... نه هیچکی نیست.... اصرار می کنی ... تو رو خدا کس دیگه ای هم تیری داریم... از صدای بغضم حدس می زنی.. نکنه تو هم تیر دنیا اومدی... و بعد با اصرار چند تیری... بغض کردم نمی تونم نفس بکشم چه برسه به اینکه جوابت رو بدم.... خودمو جمع و جور می کنم... مهم نیست... می گی نه بگو... ۱۹ تیر .... نمی شد آخر تیر دنیا بیای... چرا اینقدر نزدیک... چندبار میام بهت بگم برای تو چه فرقی می کنه تو که برات مهم نیست... تو که هیچوقت کاری نمی کنی... اما بازم سکوت می کنم... و بعد به ملودی گیر می دی...این ملودی قول داده بود بهم بگه... چرا تا حالا نگفته... تو دلم می گم اونقدر سرت شلوغه که بعد از پنج سال هنوز ماه تولدم رو نمی دونی چه برسه به روزش.... از صدام می فهمی که گرفته ام می گی خیلی خوب کاری نداری من برم... جوابی ندارم بهت بدم...حتی سعی نکردی دلداریم بدی... پس می گم خداحافظ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 14:36 توسط ماهک |
|
|
سلام دوستای خوبم...
یه سر به اینجا بزنید و رای بدید... خیلی بده که ما تعدادمون از عربا کمتر باشه ها.....یه نظر سنجیه از طرف گوگل برای انتخاب اسم خلیج عربی یا خلیج فارس... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 12:56 توسط ماهک |
|
|
خودتون می دونین که من اصولا از این مدل پستا نمی ذارم و بیشتراز حرف دل خودم می گم... اما خداییش حیفم اومد این عکس رو نبینین....نمی دونم بعد از دیدنش باید این شکلی باشیم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 10:38 توسط ماهک |
|
|
بجز قصه ي اين عشق چي گفتم چي شنفتم بهت مي گم بي معرفت ... بهت بر مي خوره... اما مگه بي معرفتي اين نيست كه تو روز حتي حال دوستت رو نپرسي..... و اما آهنگ اين پست خيلي وقت بود واسه پستام آهنگ نذاشته بودم نه؟!! خب آهنگ اين پست از حميرا است با عنوان عالم عشق... اميدوارم كه لذت ببريد....
بعدا نوشت: آهنگ وبلاگ رو عوض کردم... خیلی تکراری شده بود اون آهنگ قبلی... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 9:0 توسط ماهک |
|
|
زير رگبار زير آوار سرو آزاد خم نميشه
در عرض دو روز کل قسمت های سریال روزگار شاهزاده رو با مامان دیدیم... می دونم از نظر همه تون خیلی دیره واسه دیدن این سریال و همه تون تو شبکه های ماهواره دیدینش و الان دیگه تبش از سر همه افتاده اما برای من سریال جالبی بود... دو روز بعدش رو با مامان نشستیم و سریال رو دوباره دیدیم و درباره اتفاقاتش فکراش اثراتش روی نسل جوون و پیر بحث کردیم... به نظرم از اون سریال هایی بودکه جای بحث اساسی داره که اگه عمری بود یه پست اختصاصی براش می ذارم.. کی گفته کره ای باهوش نیستن.. فقط یه کوچولو به بحث فرهنگ سازیشون تو این سریال دقت کنین... بقیه اش به کنار...
نمی دونم گفتم یا نگفتم مدتیه که دارم مجددا کلاس زبان میرم... با یکی از دوستان خیلی خیلی قدیمی... کلاس فوق العاده ایه... بخصوص صیمیمت همکلاسیا و استاد... خلاصه برام شده یه شور مجدد تو زندگی... دیروز هم کلاس آیلس ثبت نام کردم ... اینطوری بعد از تموم شدن درس دانشگاه کاری برای ادامه دادن وجود داره.. و اما دیروز سه تا از نمره های این ترم رو گرفتم ۱۹ - ۱۴-۱۰ خداییش منکه خودم تناسبشون رو نفهمیدم اما خدا رو شکر.. اگه همه شون پاس بشه دیگه این ترم راحتم...
دیشب دوباره خواب دیدم و خدا به داد همه مون برسه... خواب دیدم با همکار هم اتاقیم داریم میریم تو اتوبان تهران کرج و یه مانور نظامیه ... هواپیماهای جنگی خیلی نزدیک به زمین پرواز می کردن.. از ترس فلج شده بودم... زدم کنار... همینطوری اشک می ریختم و گفتم نمی تونم رانندگی کنم... خداییش هم نمی تونستم... امیدوارم که تعبیری که ازش دارم درست نباشه و همه چیز ختم به خیر بشه.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 8:53 توسط ماهک |
|
|
دلم می خواست بعد از اینهمه مدت که دارم می نویسم از یه عشقولانه ی طولانی بنویسم... با یه عالمه انرژی اما الان اونقدر خسته ام که فقط دلم یه خوابی می خواد که پشتش دیگه بیداری نباشه... خدایا آغوش تو کجاست؟؟؟ کی خودمو از توش در آوردم که دیگه نمی تونم برگردم... چرا اینقدر ازت دورم... دارم همینطوری سقوط می کنم ... اگه کمک تو نباشه... اگه آغوش تو نباشه به کجا پناه ببرم... اشتباه من این بود که دنبال تکیه گاه بین بنده های زمینیت می گشتم... یادم نبود که تنها تکیه گاهی که می تونم وجود داشته باشه تویی... خدایا خیلی خسته ام... شونه هام دیگه توان اینهمه اشتباه رو نداره... تو پاکشون کن... وقتی بچه بودم همیشه بزرگترا نصیحتم می کردن که مواظب باش ... خیلی از خطاها راه بازگشتی نداره... چرا به حرفشون گوش نکردم... فقط ده روز دیگه مونده... تا از نیمه زندگیم گذر کنم... و تو این مدت اشتباهاتم خیلی بیشتر از کارای درستم بوده... وقتی بهش نگاه می کنم... فلج میشم.. جوری که نمی تونم دیگه قدم از قدم بردارم... دیگه از راه رفتن می ترسم... مهم نیست که دیگران چی می گن... می دونم که خیلی از اونجایی که باید باشم فاصله گرفتم ... و می دونم که مقصر اصلی این فاصله کسی غیر از خودم نبوده ... مهم نیست که چقدر تلاش می کنم که پیش خودم دیگران رو مقصر جلوه بدم... اما این اشتباهات منه که باید بپذیرمش... این قصه ی تنهایی ادامه داره... مهم نیست که چقدر تلاش کنی... هیچوقت یکی از اونا به حساب نمیای... مهم نیست که چقدر دنبال موقعیت های تازه باشی... هیچ فرقی نمی کنه همیشه همونه که بود... همیشه در حاشیه... خدای بذار بخوابم.... تو آغوشت ... هرچند که بعید می دونم بتونم اونجا هم رنگ آرامش رو ببینم... تو ببخشی بندگانت هم منو می بخشن... این بار گناه رو کجا می تونم زمین بذارم... آره باید مواظب می بودم.. چون چیزی که هیچوقت ترکت نمیکنه ... اشتباهاتته... گناهاته... اما اگه تو نبخشی... اونوقت باید چیکار کنم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 23:40 توسط ماهک |
|
|
یادش بخیر ۱۷ ۱۸ ساله بودیم که به جای خوندن کنکور و درس و این حرفا با آفتابگردون و پسرعمه مون (ایشون با پسرعمه ی گرامی فرق دارن) کویر می خوندیم و بحث می کردیم... فاطمه فاطمه است می خواندیم و بحث می کردیم.... پدر مادر ما متهمیم می خواندیم و بحث می کردیم... میخواندیم و بحث می کردیم... و گاهی اوقات بابا و عمه وارد بحثمون می شدن و می گفتن شما ها هنوز خیلی مونده تا بفهمین... ۱۲ ۱۳ سالی از اون موقع ها گذشته ... پسرعمه ی گرامی رفته حوزه و به جرگه ی روحانیون پیوسته ... و من و آفتابگردون دیگه از کتاب ها حرف نمی زنیم... اما هنوزم که هنوزه در پی یافتن نسخه های سانسور نشده ی آثارش می گردیم و می گردیم.... دلمان برای خواندن دوباره اش تنگ شده... استاد اون موقع ها چی می دیدی که ما نمی دیدیم .. حالا با این جامعه ی درهم گره خورده ی ما تازه می فهمم اون موقع ها چقدر بچه گانه می فهمیدیمت... و می فهمم که چقدر دور بودیم از اندیشه هات... امروز سالگرد شهادت استاد دکتر علی شریعتیه.. می دونم همه تون می دونین ... اما برای من یادش گرامیه... برای شما هم گرامی باد....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 22:36 توسط ماهک |
|
|
نه شور عشق در من می تپد نه شوق خواستن در تو...در کنار منی دست به موهام می کشی اما اشتیاقی که برای در آغوش کشیدن باشه رو نداری... کمی بعدتر در آغوش تو همه چیز مثل همیشه شده... می ترسی که برم... محکم تر بغلم می کنی... من اما بی قرارم ... نگران حس تو و خواستنت... نگران دوباره عاشق شدن.. نگران دوباره دل بستن.. از آغوشت بیرون می کشم... باید برم... تو اما محکم تر در آغوشم می کشی... در قفس سینه ات دوباره حل میشم... و تو دلم می گم تو رو خدا دوباره وابسته ام نکن... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 0:33 توسط ماهک |
|
|
به علت اشتغال شدید به تحصیل از بروز نمودن وبلاگ حداقل تا دوشنبه معذوریم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 11:4 توسط ماهک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 |
|
RSS
|