تبليغاتX
من و گذر عمر.....
خاطرات تقریبا روزانه ی من...
چهارشنبه ساعت ۱۱:۴۸

رضا: می دونی چه ظلمی در حقم کردی؟ حالا چیکار کنم با این کاری که باهام کردی؟

چهارشنبه ساعت ۱۱:۴۹

ماهک: با منی؟

چهارشنبه ساعت ۱۲:۱۰

رضا: آره دقیقا

چهارشنبه ۱۲:۱۲

ماهک: من فکر نمی کنم ظلمی کرده باشم.فکر کن ازدواج کردم یا از ایران رفتم به هر حال تصمیمی بود که خودت گرفتی

چهارشنبه ۱۴:۲۴

رضا: آره ولی ظلم تو لذت با هم بودن بود.

چهارشنبه ۱۴:۲۵

ماهک: اون ظلم نبود محبت بود...

چهارشنبه ۱۶:۱۹

رضا: آره محبتی که الان نداشتنش داره دهنمو سرویس می کنه

چهارشنبه ۱۷:۲۱

ماهک: می دونی برات لازمه اینطوری شاید زودتر ازدواج کردی

پنجشنبه ۰۲:۱۴

رضا:شنیدم به بعضیا (بانوی جدیدشون و همکار محترم)امروز بعد نگاه کردی دلیلی داره

پنجشنبه ۰۶:۳۳

ماهک: بعضیا خودشون حساس شدن وگرنه ما سلام و علیک هم کردیم

پنجشنبه ۱۱:۳۴

رضا: آره فکر کنم حساس شده منم بهش همینو گفتم...


پ.ن: پشیمون نیستم اصلا.... تازه خوشحال هم هستم..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 9:38  توسط ماهک | 

می خوام دور از هیاهو دیگه تنها بمونم

می خوام اینجا برای دل خودم بخونم...

شب آخر که ازت خداحافظی کردم برای همیشه... یه انرژی وحشتناک تو وجودم داشتم ... مطمئن بودم که بدون تو دیگه این حس تنهایی رو تجربه نخواهم کرد... اما حالا که گذشته نه بخاطر تو و نه بخاطر هر کس دیگه ای شاید بخاطر روبه رو شدن با زندگی بدون تو ... کاملا بدون تو... بدون فکرت... بدون عشقت .... بدون تحقیرت.... فهمیدم که این ور دیوار هم چیزی نیست.... جز تنهایی مطلق... سرنوشتی که پایانی نداره... من ازقماش اینجا نیستم... پس چه با تو و چه بی تو تنها می مونم... نه بخاطر نداشتن تو..نه ... چون دیگه مطمئنم که هیچ همراهی جز خدا برام وجود نخواهد داشت... پس مثل همیشه ... مثل همه ی ۵ سال گذشته و مثل تموم روزای آینده من خواهم موند و خدای خودم... من می مونم و یه دیوار شیشه ای که از پشتش به دنیای دوست داشتنی آدمهایی نگاه می کنم که شادیهاشون راهی به قلب من نداره و لبخند می زنم بدون اینکه بودن در کنارشون رو احساس کنم یا بدون اینکه بودنم رو احساس کنن... بعد برای اینکه از بی تفاوتی حضورم مطمئن بشم کنار می کشم...  دنیاشون به همون شادمانی قبل ادامه داره... و من تنها همدم لحظه های غم و دلتنگی شون ... لحظه های نیازشون خواهم بود....

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 16:25  توسط ماهک | 

بگذر ز من اي آشنا چون از تو من ديگر گذشتم... ديگر تو هم بيگانه شو چون ديگران با سرگذشتم.... مي خواهم عشقت در دل بميرد ... مي خواهم تا ديگر در سر يادت پايان گيرد.... كوته كنم اين قصه ي بيهوده را ... كي عشق تو سازد رها جان مرا.... هر عشقي مي ميرد ... خاموشي مي گيرد... عشق تو نمي ميرد... باور كن بعد از تو ديگري در قلبم جايت را نمي گيرد.... (شايد واسه اينكه هركسي جاي خودش رو داره)

پريشب كلي حرف زديم... به اين نتيجه رسيديم كه بدون دلخوري و عصبانيت و اين حرفا تمومش كنيم... واسه هميشه... خدا هم داره كمكم مي كنه كه اين تموم شدن رو هضم و درك كنم...امروز روز آخريه كه قراره همديگه رو ببينيم... مهم نيست كه چي تو دلم شعله مي كشه بايد كاري رو انجام بدم كه درسته و درست اينه كه اگه اون نمي تونه بين ما يكي رو انتخاب كنه من كنار بكشم... مني كه مي دونم كس ديگه اي هم وجود داره.... نمي دونم ديگه به اينجا سر بزنم يا نه... اما اگه هم بزنم خيلي دير به دير خواهد بود... شاد باشيد و پيروز

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 12:34  توسط ماهک | 
می خواستم یه پست بدون شرح بذارم با همین عنوان بالا دیدم بی انصافیه که بی خبر برم... پس...

اول- از همه تون ممنونم برای همه ی حمایت هاتون... حضور دوست داشتنی تون تو وبلاگ... ابراز لطف هاتون و انتقاداتون...

دوم- اتفاقای زیادی تو این چند روز افتاده که شاید گفتنش صحیح نباشه... شدیدا در حال تصمیم گیری می باشم...

سوم- حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن...

چهارم- تولدم مبارک شد و گذشت و بابایی هیچ واکنش خاصی نشون نداد... فقط یه تبریک خشک و خالی.... خب این آخرین فرصتش بود... تازه من سه روز بعدش رو هم بهش فرصت دادم پس... احتمالا همه چیز تعطیله....

پنجم- به امید فرداهای بهتر براتون....

ششم- شاید درآینده ورژن چهار رو زدم اما هنوز هیچ تصمیمی ندارم.....

هفتم- بهتون سر می زنم... صد در صد....

پ.ن- مرسی از تبریکات تولد... انشالله تولد همه تون جبران کنم... اگه عمری به حضور بود....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 8:45  توسط ماهک | 

چقدر خوبه كه هستي اگه حتي بد بد... اگه حتي غريبه مثل سايه پابه پاي من چقدر خوبه
سر ظهر وووو...ووو...ووو.... ويبره ي موبايل از خونه ي بابايي... بله... امروز عصري برنامه ات چيه.... برنامه اي ندارم.... پس بريم كن؟؟؟ ... مگه تولد گلي نبود؟؟؟؟..... نپرس مياي يا نه؟ فقط من ماشين ندارم مي توني بياي دنبالم.... (مي دونم كه برنامه تو براي من خالي كردي) باشه... و بدين گونه يه بعد از ظهر تا شب دوست داشتني شكل مي گيره... من و تو و ملودي و كارتيو... و اظهار پشيموني ات بخاطر از ياد بردنت... ناراحتي ات تو چهره ات كاملا معلوم بود... شيطنت هاي اون دو تا ... و مردونگي و غيرت تو.... و بازوهايي كه دور شونه ام حلقه زده.... ته دلم هنوز دلخورم... هنوز به همه چيز شك دارم... اما خودمو آروم نشون مي دم...


از یادش بخیرها: سرم رو توی سینه ات گذاشتم و زیر لب زمزمه می کنم... چقدر خوبه که هستی...اشکام آروم آروم از رو گونه هام تا تو گردنم سرازیره....لبات رو روی موهام می ذاری.... شاید اگه اولش اینقدر رو این حسم تاکید نداشتم این قدر ازت دور نمی شدم اما هنوزم که هنوزه همین حس برام خوبه... با تمام رنج ها... حیفم اومد شما رو هم تو ترانه اش شریک نکنم....



همین حسی که دارم حتی وقتی از تو دورم تلخ و بیمارم چقدر خوبه.... چقدر خوبه.... همین بس که می دونم خوب خوبی ... خواب خوابی ... من که بیدارم ... چقدر خوبه... چقدر خوبه.... همین بغضی که دارم ... همین ساز شکسته... دلیل از تو مردن ... از تو رفتن... تاتو برگشتن... چقدر خوبه... همین اشکی که غلطید ... همین دستی که لرزید ... همین دردی که پیچید از غم تو در صدای من چقدر خوبه... چقدر خوبه که هستی... اگه حتی بد بد... اگه حتی غریبه مثل سایه پا به پای من چقدر خوبه... چه بی نوره ستاره همینکه تو بخندی.... چه بیرنگه اقاقی پیش لبهات وقت شکفتن ... چقدر خوبه.. همین حرفی که کم شد از لب من تا ترانه از تو پرباشه چقدر خوبه...همین که وزنی که گم شد تا دوباره عاشقانه از تو پر باشه چقدر خوبه.... چقدر خوبه...

اما دیگه نمی ذارم بفهمی که برام چقدر خوبه...
 و در آخر                                                       لینک دانلود آهنگ
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 10:8  توسط ماهک | 

خوردم قسم تا بعد از این با چشم باز عاشق شوم... حالا که آمددیگری من می روم من می روم... خداحافظ خداحافظ... حالاکه دست دیگری بر هم زده دنیای ما... حالا که بر هم می خورد آرامش فردای ما... خداحافظ ... خداحافظ... ای تکیه گاه ناتوان از نا امیدی خسته ام.. از بیم فرداهای دور بار سفر را بسته ام... گفتی که در سختی و غم پشت و پناه من شوی... در کوره راه زندگی... فانوس راه من شوی.... حالا که پشت پا زدن برای تو آسان شده.... حالا که لحظه های تو از آن این و آن شده خداحافظ... خداحافظ....


این تصمیمیه که دیروز گرفتم... استادمون همیشه میگه عشق رو از کسی گدایی نکن... عشق رو تو دلت نگه دار.... با این کارات داری بهم توهین می کنی پس عشقم رو برای خودم بر می دارم...


دیروز بهت زنگ زدم... خواب بودی... گفتم باید باهات جدی صحبت کنم بیدار شدی زنگ بزن... و از دیروز تا حالا احتمالا خوابی... حرف اشتباهی زدم تو عمریه که در خواب بسر می بری....


اگه یکی بهم بگه از قبل بهت گفته بودیم... دلخور میشم اساسیا... زندگی هر آدمی بالا و پایین زیاد داره... نمی گم عواقب کاری که کردم رو نمی پذیرم....اما کسی هم بهم سرکوفت نزنه....
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 9:24  توسط ماهک | 

بهت زنگ می زنم تا خوشحالی قبول شدنم رو باهات شریک بشم... خوشحالی اینکه بالاخره این درس استرس زا تموم شد و می تونم یه نفس راحت بکشم... خوشحالی اینکه مدرکم رو بعد از یه مدت می گیرم و ... خیلی چیزای دیگه... بهت میگم تو خیلی کمکم کردی اگه تو نبودی شاید هیچوقت شروع نمی کردم...انگاری اصلا یادت نمیاد ... می گی چطور... می گم اگه بخاطر کنار تو بودن نبود عمرا کلاس های دانش پذیری رو ثبت نام نمی کردم و درس نمی خواندم و قبول نمی شدم... می گی پس باید یه شیرینی درست و حسابی بهم بدی... می گم اونکه به روی چشم حتما... می گی امروز... می گم امروز که کلاس دارم بذاریم برای سه شنبه... می گی سه شنبه که اصلا تولد گلیه باید برنامه هاشو ردیف کنیم.... دلم هری می ریزه پایین... مگه اونم متولد تیرماهه... می گی مگه کس دیگه ای هم تیرماهیه... این بار قلبم تیر میکشه... بغض می کنم.. نفسم بالا نمیاد... نه هیچکی نیست.... اصرار می کنی ... تو رو خدا کس دیگه ای هم تیری داریم... از صدای بغضم حدس می زنی.. نکنه تو هم تیر دنیا اومدی... و بعد با اصرار چند تیری... بغض کردم نمی تونم نفس بکشم چه برسه به اینکه جوابت رو بدم.... خودمو جمع و جور می کنم... مهم نیست... می گی نه بگو... ۱۹ تیر .... نمی شد آخر تیر دنیا بیای... چرا اینقدر نزدیک... چندبار میام بهت بگم برای تو چه فرقی می کنه تو که برات مهم نیست... تو که هیچوقت کاری نمی کنی... اما بازم سکوت می کنم... و بعد به ملودی گیر می دی...این ملودی قول داده بود بهم بگه... چرا تا حالا نگفته... تو دلم می گم اونقدر سرت شلوغه که بعد از پنج سال هنوز ماه تولدم رو نمی دونی چه برسه به روزش.... از صدام می فهمی که گرفته ام می گی خیلی خوب کاری نداری من برم... جوابی ندارم بهت بدم...حتی سعی نکردی دلداریم بدی... پس می گم خداحافظ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 14:36  توسط ماهک | 
سلام دوستای خوبم...

یه سر به اینجا بزنید و رای بدید... خیلی بده که ما تعدادمون از عربا کمتر باشه ها.....یه نظر سنجیه از طرف گوگل برای انتخاب اسم خلیج عربی یا خلیج فارس...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 12:56  توسط ماهک | 
خودتون می دونین که من اصولا از این مدل پستا نمی ذارم و بیشتراز حرف دل خودم می گم... اما خداییش حیفم اومد این عکس رو نبینین....نمی دونم بعد از دیدنش باید این شکلی باشیم.یا این شکلی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 10:38  توسط ماهک | 

بجز قصه ي اين عشق چي گفتم چي شنفتم
همه اش درد دلم بود اگه قصه مي گفتم
هربار كه اين آهنگ رو مي شنيديم ياد شهرزاد قصه گو مي افتادم چراشو نمي دونم... اما خلاصه هر آنچه كه مي نويسم به نوعي به اون عشق ربط پيدا مي كنه... اوضاع و احوال اين چند روزه مجددا به روزگار شاهزاد گذشت... اين بار به همراه آفتابگردون تمام قسمت ها رو دوره كرديم... حالا شب هم خواب دربار مي بينيم... نكته هاي آموزشي و جذابيت سريال ... بازي رنگ ها در برابر نگاه تو .. همه و همه آدم رو وا مي داره كه اين سريال رو دوباره و دوباره ببينه... از اون كه بگذريم از پنجشنبه كلاس آيلتس رو شروع كرديم... فوق العاده بود.. منكه خيلي راضي بودم.. اما اين نشون مي ده كه دوباره بايد شروع كنم به درس خواندن... ديشب كه خونه ي آفتابگردون بوديم من هي غر مي زم كه برگرديم مي خوام درس بخوانم... كه آفتابگردون گفت ما يه لحظه هم از دست درس تو آرامش نداريم... تا بود دانشگاه بود.. حالا هم كه تموم شده كلاس زبان... خلاصه من از اونايي هستم كه پيرو شعار زگهواره تا گور دانش بجو هستن....


بهت مي گم بي معرفت ... بهت بر مي خوره... اما مگه بي معرفتي اين نيست كه تو روز حتي حال دوستت رو نپرسي.....


و اما آهنگ اين پست خيلي وقت بود واسه پستام آهنگ نذاشته بودم نه؟!! خب آهنگ اين پست از حميرا است با عنوان عالم عشق... اميدوارم كه لذت ببريد....

لينك دانلود آهنگ


بعدا نوشت: آهنگ وبلاگ رو عوض کردم... خیلی تکراری شده بود اون آهنگ قبلی...
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 9:0  توسط ماهک | 

زير رگبار زير آوار سرو آزاد خم نميشه
نرخ بازار هرچي باشه قيمت عشق كم نميشه...
صبح تا رسيدم شركت صفحه بلاگفا رو باز كردم و كامنت ها رو چك كردم...زياد هم خبري نبود... صفحه ي وبلاگ رو باز كردم و چشمامو بستم.. چقدر به يه موزيك تلقيني نياز داشتم.. چقدر به اين آرامش لحظه اي نياز داشتم... شايد كلافگي ام يكي از دلايلش اين باشه كه تو ماشين ديگه ضبط ندارم و فكرم اين فرصت رو داره كه هرچقدر دلش مي خواد به چيزهاي منفي فكر كنه... موزيك رو يه بار دو بار سه بار گوش دادم و بعد فكر كردم بيچاره همكارم چه گناهي داره واسه همين صفحه ي وبلاگ رو بستم و اومدم اينجا كه بنويسم...شايد اون معدود دوستايي رو كه نگران حالم بودن از نگراني در بيارم... بنابراين تا اطلاع ثانوي از احساس و افكار و عواطفم نمي نويسم از اتفاقات كوچولوي روزمره مي نويسم تا شايد دوباره همه ي خوبي هاي كوچيكشون رو كشف كنم... و انگيزه ي ادامه ي راهم رو پيدا كنم...


در عرض دو روز کل قسمت های سریال روزگار شاهزاده رو با مامان دیدیم... می دونم از نظر همه تون خیلی دیره واسه دیدن این سریال و همه تون تو شبکه های ماهواره دیدینش و الان دیگه تبش از سر همه افتاده اما برای من سریال جالبی بود... دو روز بعدش رو با مامان نشستیم و سریال رو دوباره دیدیم و درباره اتفاقاتش فکراش اثراتش روی نسل جوون و پیر بحث کردیم... به نظرم از اون سریال هایی بودکه جای بحث اساسی داره که اگه عمری بود یه پست اختصاصی براش می ذارم.. کی گفته کره ای باهوش نیستن.. فقط یه کوچولو به بحث فرهنگ سازیشون تو این سریال دقت کنین... بقیه اش به کنار...


نمی دونم گفتم یا نگفتم مدتیه که دارم مجددا کلاس زبان میرم... با یکی از دوستان خیلی خیلی قدیمی... کلاس فوق العاده ایه... بخصوص صیمیمت همکلاسیا و استاد... خلاصه برام شده یه شور مجدد تو زندگی... دیروز هم کلاس آیلس ثبت نام کردم ... اینطوری بعد از تموم شدن درس دانشگاه کاری برای ادامه دادن وجود داره.. و اما دیروز سه تا از نمره های این ترم رو گرفتم ۱۹ - ۱۴-۱۰ خداییش منکه خودم تناسبشون رو نفهمیدم اما خدا رو شکر.. اگه همه شون پاس بشه دیگه این ترم راحتم...


دیشب دوباره خواب دیدم و خدا به داد همه مون برسه... خواب دیدم با همکار هم اتاقیم داریم میریم تو اتوبان تهران کرج و یه مانور نظامیه ... هواپیماهای جنگی خیلی نزدیک به زمین پرواز می کردن.. از ترس فلج شده بودم... زدم کنار... همینطوری اشک می ریختم و گفتم نمی تونم رانندگی کنم... خداییش هم نمی تونستم... امیدوارم که تعبیری که ازش دارم درست نباشه و همه چیز ختم به خیر بشه....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 8:53  توسط ماهک | 

منو تو آغوشت بگیر خدا ..... می خوام بخوابم

دلم می خواست بعد از اینهمه مدت که دارم می نویسم از یه عشقولانه ی طولانی بنویسم... با یه عالمه انرژی اما الان اونقدر خسته ام که فقط دلم یه خوابی می خواد که پشتش دیگه بیداری نباشه... خدایا آغوش تو کجاست؟؟؟ کی خودمو از توش در آوردم که دیگه نمی تونم برگردم... چرا اینقدر ازت دورم... دارم همینطوری سقوط می کنم ... اگه کمک تو نباشه... اگه آغوش تو نباشه به کجا پناه ببرم... اشتباه من این بود که دنبال تکیه گاه بین بنده های زمینیت می گشتم... یادم نبود که تنها تکیه گاهی که می تونم وجود داشته باشه تویی... خدایا خیلی خسته ام... شونه هام دیگه توان اینهمه اشتباه رو نداره... تو پاکشون کن... وقتی بچه بودم همیشه بزرگترا نصیحتم می کردن که مواظب باش ... خیلی از خطاها راه بازگشتی نداره... چرا به حرفشون گوش نکردم... فقط ده روز دیگه مونده... تا از نیمه زندگیم گذر کنم... و تو این مدت اشتباهاتم خیلی بیشتر از کارای درستم بوده... وقتی بهش نگاه می کنم... فلج میشم.. جوری که نمی تونم دیگه قدم از قدم بردارم... دیگه از راه رفتن می ترسم... مهم نیست که دیگران چی می گن... می دونم که خیلی از اونجایی که باید باشم فاصله گرفتم ... و می دونم که مقصر اصلی این فاصله کسی غیر از خودم نبوده ... مهم نیست که چقدر تلاش می کنم که پیش خودم دیگران رو مقصر جلوه بدم... اما این اشتباهات منه که باید بپذیرمش... این قصه ی تنهایی ادامه داره... مهم نیست که چقدر تلاش کنی... هیچوقت یکی از اونا به حساب نمیای... مهم نیست که چقدر دنبال موقعیت های تازه باشی... هیچ فرقی نمی کنه همیشه همونه که بود... همیشه در حاشیه... خدای بذار بخوابم.... تو آغوشت ... هرچند که بعید می دونم بتونم اونجا هم رنگ آرامش رو ببینم... تو ببخشی بندگانت هم منو می بخشن... این بار گناه رو کجا می تونم زمین بذارم... آره باید مواظب می بودم.. چون چیزی که هیچوقت ترکت نمیکنه ... اشتباهاتته... گناهاته... اما اگه تو نبخشی... اونوقت باید چیکار کنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 23:40  توسط ماهک | 

یادش بخیر ۱۷ ۱۸ ساله بودیم که به جای خوندن کنکور و درس و این حرفا با آفتابگردون و پسرعمه مون (ایشون با پسرعمه ی گرامی فرق دارن) کویر می خوندیم و بحث می کردیم... فاطمه فاطمه است می خواندیم و بحث می کردیم.... پدر مادر ما متهمیم می خواندیم و بحث می کردیم... میخواندیم و بحث می کردیم... و گاهی اوقات بابا و عمه وارد بحثمون می شدن و می گفتن شما ها هنوز خیلی مونده تا بفهمین... ۱۲ ۱۳ سالی از اون موقع ها گذشته ... پسرعمه ی گرامی رفته حوزه و به جرگه ی روحانیون پیوسته ... و من و آفتابگردون دیگه از کتاب ها حرف نمی زنیم... اما هنوزم که هنوزه در پی یافتن نسخه های سانسور نشده ی آثارش می گردیم و می گردیم.... دلمان برای خواندن دوباره اش تنگ شده... استاد اون موقع ها چی می دیدی که ما نمی دیدیم .. حالا با این جامعه ی درهم گره خورده ی ما تازه می فهمم اون موقع ها چقدر بچه گانه می فهمیدیمت... و می فهمم که چقدر دور بودیم از اندیشه هات...

امروز سالگرد شهادت استاد دکتر علی شریعتیه.. می دونم همه تون می دونین ... اما برای من یادش گرامیه... برای شما هم گرامی باد....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 22:36  توسط ماهک | 

نمی دونم چی شد که یهو این وقت شب زد به سرم که بیام و بگم حالم خوبه... درس می خوانم اما خیلی نمی فهمم یه طورایی مخم هنگ کرده... همه اش استرس ترم آخری رو دارم واسه همینم.... شاید وقت داشته باشم که بیام آپ کنم اما عذاب وجدان هلاکم می کنه ... بعضی وقتا یواشکی به وبلاگاتون سر می زنم اما نظر نمی دم یا بعضی وقتا هم می دم... خلاصه حسابی خودم رو با خودم درگیر کردم.. اگه خدا بخواد دیگه ۱۰ تیر تمومه... محتاجم به دعای همه تون بدجوری....


نه شور عشق در من می تپد نه شوق خواستن در تو...در کنار منی دست به موهام می کشی اما اشتیاقی که برای در آغوش کشیدن باشه رو نداری... 

کمی بعدتر در آغوش تو همه چیز مثل همیشه شده... می ترسی که برم... محکم تر بغلم می کنی... من اما بی قرارم ... نگران حس تو و خواستنت... نگران دوباره عاشق شدن.. نگران دوباره دل بستن.. از آغوشت بیرون می کشم... باید برم... تو اما محکم تر در آغوشم می کشی... در قفس سینه ات دوباره حل میشم... و تو دلم می گم تو رو خدا دوباره وابسته ام نکن...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 0:33  توسط ماهک | 

به علت اشتغال شدید به تحصیل از بروز نمودن وبلاگ حداقل تا دوشنبه معذوریم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 11:4  توسط ماهک | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
پیوندها
دوباره ها
کارگاه شعر میعادگاه
دنیای جدیدترین مدها
میعادگاه زیباترین ترانه ها
ماهي سياه كوچولو
شخصی (مرجان خانومی)
زندگي ما(نسيم خانومي)
مي خوام خودم باشم (مريم خانومي)
دستنوشته هاي من (ژرورا خانومي)
ورود عموم آزاد!!(فرتا كوچولو خانومي)
بلوت (ابر كوچولوي مهربان)
در امتداد شب (بازم ماهي سياه كوچولو)
30 خرداد (فرهاد عزيز)
بي انتها (سوگند خانومي)
گلخونه (گلچهره خانومي)
گابريل
آبي و آرام (مهتاب خانومي)
چرند و پرند (حميدخان عزيز)
خان (بابايي عزيز)
مزرعه كلاغ و مترسك
خرها عمر دراز دارند (خانواده محترم جوادي)
ابسولوت با طعم خنده (ماني خان عزيز)
مدادهاي آبي من (شهلا خانومي)
راه بي انتها (سوسه عزيز)
كافه دلتنگي من (سوته دلان عزيز)
آتش درون (زرتشت عزيز)
واقعيت من (خود خودم خانومي)
با تو دوباره زن شدم(ليلاس خانومي)
عارفانه و عاشقانه (نفس خانومي)
حياط خلوت (من عزيز)
نوشته هايي براي خواهرم (ترنم خانومي و كرشمه خانومي)
بادبادك (زي زي خانومي)
تا خدا هست (ماريا خانومي)
فقط واسه عاقل شدن (زبل خان عزيز)
اميد سبز (يكي از ميان همه)
زمزمه هاي تنهايي من (اميررضاي عزيز)
زمزمه هاي تنهايي من2 (مجددا اميررضاي عزيز)
دست نوشته ها (ترنم خانومي)
قلاچ (قلاچ خانومي يا عزيز)
يادگار دوست (آذر خانومي)
خلوت هاي تنهايي (محمد عزيز)
آَشيانه
كاشي هاي آبي (دنيا خانومي)
كرم خبيث
بهترين ها (سپيده عسلك خانومي)
قلم پرها (وبلاگ گروهي)
سركوچه (ابراهيم رها)
پرچين خيال (درسا خانومي)
موشي گل بانو
راه و رسم عاشقي (زي زي خانومي)
محبوب جون
آشنايي با خالي بندي (پسرك خالي بند عزيز)
آگاپه عزيز
موش كور (علي عزيز)
مرد امروز= المثني
فرياد هاي بي صدا (شاپرك خسته)
دایره چوبین (دایی چوبین عزیز)
نرگس سوخته (فاطمه خانومی)
تصنيف ها و ترانه هاي اصيل ايراني
خانوم کوچولو
شمعداني هاي قرمز
متولد بهار (شكوفه بهاري)
تك ستاره شب (مريم تنها خانومي)
پنهاني (مرواريد خانومي)
آخه مملكته ما داريم(فريبرز عزيز)
فرياد بي صدا (علي عزيز)
عشق (ماهك خانومي)
مینای مهتاب (شقایق خانومی)
دنياي اميد (بهزاد عزيز)
خواب كوتاه(مهندس عزيز)
خاطرات يك نعش كش (مسافركش عزيز)
آزار خاطرات (كتابدار تنهاي عزيز)
آميز ميتي (مهدي عزيز)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

DOWNLOAD">