![]() |
![]() |
|
| خاطرات تقریبا روزانه ی من... |
|
می تونم هر لحظه بیشتر و بیشتر عاشقت بشم اما هی جلوی خودمو می گیرم... می دونی اگه اجازه بدم به اندازه ی ظرفیت قلبم عاشقت باشم و اگه همه ی اون عشق رو بهت نشون بدم چه اتفاقی می افته؟!!!!! تو یکی دو پست قبل تر آهنگ Desire ياني رو گذاشته بودم حالا همون آهنگ رو با ترانه و صداي Ender Tomas كه يه خواننده جوونه كه ياني تربيتش كرده مي ذارم آهنگ فوق العاده ايه...سعي مي كنم كم كم كل آهنگ هاي اين آلبوم رو براتون بذارم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 9:49 توسط ماهک |
|
بوته ي ياس باباجون هنوز سه شنبه هفته ی پیش آقاجون خوب و مهربونم فوت کرد... بعد از یه عالمه سختی که کشید... درسته که پیر بود... درسته که مرگ حقه... درسته که عمرش رو کرده بود... درسته که از یه زندگی سخت و زمینگیری و بیماری راحت شد... اما جاش خیلی خیلی خالیه... خدایا آقاجونم تو این دنیا خیلی سختی کشید یه کاری کن که اون دنیا راحت باشه و تو آرامش... خداییش خیلی مظلوم و بی سر و صدا بود... خدایا میگن هر کسی که بعد مرگش چهل تا مومن شهادت به پاکیش بدن به بهشت میره... خدایا آقاجونم آزارش به هیچکسی نرسیده بود.... دلم براش تنگ شده ... خیلی ....
بابایی عزیزم مرسی که این چند روزه مثل یه مرد کنارم بودی... هرچند که حضورت فیزیکی نبود اما روحی همیشه کنارم بودی دلداریم دادی و آرومم کردی... امیدوارم بالاخره یه روز برسه که حضور فیزیکی و روحیمون با همدیگه برای همدیگه باشه....
برای این پست آهنگ رسم زمونه شکیلا رو گذاشتم... با حال و هوای خودم که جور در میاد امیدوارم با حال و هوای هیچکدومتون هیچوقت جور در نیاد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 10:0 توسط ماهک |
|
|
خب تا سر صبح بدوم و مشقامو بنویسم که یه وقت مثل اون بار رو هم تلنبار نشه و دوباره ... راستی مرسی از بلوت و سوته دلان عزیزم.. می دونید وقتی پیام هاتون رو خواندم حس بچه ای رو داشتم که وقتی مشقاشو ننوشته توقع داشته معلمش دیگه دوستش نداشته باشه اما حالا که معلمه دوستش داره کلی ذوق زده شده و کلی هم پشیمون از ننوشتن مشقاش.....
عزیز دلم با عذاب وجدان داشتن چیزی درست نمیشه... دیشب کلی فکر کردم که چه تنبیهی برات در نظر بگیرم اما هرچی فکر کردم دیدم من از اون مامانایی می شم که حسابی بچه شون رو لوس می کنن... هرچی فکر می کنم دلم نمیاد که برات تنبیه در نظر بگیرم... یه عالمه فکرای مختلف دارم اما به نظرم بزرگترین تنبیه تو همون پشیمونیه که برات پیش اومده و باید کم کم ازش بگذری....
و اما آهنگ امروزم هم همین آهنگیه رو وبلاگم پخش می شه و من عاشقشم.... از دکتر شاهکار بینش پژوه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 8:51 توسط ماهک |
|
|
دو تا دستام مركبي تموم مشقام خط خطي...
تا حالا شده که یه درسی رو اول ترم حسابی بهش بچسبی و شروع کنی به خواندنش و به خودت قول بدی که حتما تا آخر ترم هر روز چند صفحه ازش رو می خوانی و بعد به وسطای ترم که رسیده باشی یادت رفته باشه و تنبلی کرده باشی و بعد تر ها نزدیک پایان ترم که می رسه از حجم نخوانده ها وحشت کرده باشی و بخوای که حذفش کنی اون درس رو ... جریان من و گذر عمر هم همینطور شده.. اونقدر نوشته روی هم تلنبار شده که از وحشت ننوشته ها می خواستم حذفش کنم... اما حالا که فکر می کنم می بینم اشکالی نداره می شینم می خوانم یعنی می نویسم از همین جا شروع می کنم.. اما حذفش نمی کنم...
کمی تو اداره مشکل پیدا کرده بودم اما خداروشکر به خیر گذشت ... یعنی من راضیم به اون چیزی که خدا می خواد گلایه هم نمی کنم... الان بیشتر فرصت دارم به وبلاگ و نت سر بزنم ... یعنی هم فرصتش رو دارم هم حس و حالش رو.....
بدجوری عاشقتم میدونستی... از اون جورا که شبا از خواب بلند می شم و می گم می بینی هنوزم عاشقی....
و اما برای دانلود آهنگ Desire یانی رو گذاشتم که خودم خیلی خیلی خیلی باهاش عشق می کنم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 15:32 توسط ماهک |
|
|
But when you touch me like this
And you hold me like that I just have to admit That it's all coming back to me تا حالا دقت کردید وقتی می خواین یه کار جدید رو شروع کنید یه کار خلاقانه انجام بدید... مثلا یه داستان بنویسید ... یه مجسمه درست کنید .. یا چیزهای شبیه به اون ... یه ترس کوچولو شما رو فلج می کنه .... اونوقته که هی سعی می کنید برای خودتون بهانه بتراشین و اون کار رو به تعویق بندازین.. هی به خودتون می گین فردا حتما شروع می کنم .. از فردا شروع می کنم و تا زمانی که نتونین به ترستون غلبه کنید اون فردا هرگز نمی رسه.... کلی چیزهای جالب هست که باید براتون تعریف کنم از احساس گرم و دوست داشتنی ام در سفر شمال... از دوست داشتن های گاه و بی گاه تو صدای رضا .. از نگاه پر از تحسینش... و از بودنش ... سفرمون درست مثل سفر یه زوج جوون بود.. من کدبانوی خونه و اون هم آقای مهربون... هیچکدوممون فکر نمی کردیم که یه سفر دو نفره اینقدر خوش بگذره و بدون مشکل و دلخوری پیش بره.... فکر می کنم این سفر یه قدم بود برای ایجاد تغییرات مثبت توی روابطمون... درسته که این قدما بسیار مورچه ای برداشته می شه..اما اگه خدا بخواد و اگه باید بشه پس حتما یه روزی یعنی اون روزی که باید می شه اون چیزی که باید بشه.... تا حالا کسی بهت گفته وقتی اون جوری بغلم می کنی و نگاه خیره ات رو به لبهام می دوزی دلم می خواد جشمامو ببندم و همه چیز مال تو باشه... یه آنفولانزای درست و حسابی گرفتم از جمعه شب که رسیدم تهران زیاد حالم خوش نبود ... اما دوشنبه دیگه حسابی بهم ریخته بودم دکتر سه روز بهم استعلاجی داد و امروز پنجمین روز استراحت در منزله .. ولی هنوز گلوم درد می کنه هنوز تب و سرگیجه دارم و صورتم اندازه ی یه هندونه ورم کرده.... می خواستم زودتر بیام و بنویسم اما بلاگفا اجازه نمی داد ... مشکل اینترنت من بود یا خود بلاگفا نمی دونم.... و اما آهنگ سلین دیون رو که بالا یه کوچولوشو نوشتم براتون می ذارم من که خیلی دوستش دارم امیدوارم شما ها هم دوستش داشته باشید... لینک متن ترانه لینک دانلود آهنگ
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 15:12 توسط ماهک |
|
|
منو با خودت ببر من حریص رفتنم عاشق فتح افق دشمن برگشتنم امروز عصر به سلامتی من و بابایی عازم سفر شمال می باشیم.. این اولین باره که خاله سوسکه قراره یه سفر به این دور و درازی رو بره... خودم کلی هیجان زده ام آخه این اولین سفریه که من و بابایی هم داریم تنها با همدیگه میریم.. از دیشب هزاربار بهش زنگ زدم که من چی بردارم... غذا چی؟ لباس چی؟ دارو ... اونم هی می گه تو فقط واسه خودت لباس گرم بردار و چند تا ملحفه بقیه اش با من...خلاصه همه چیز رو سپردیم به اون...خدایا خودت کمک کن که همه چیز خوب پیش بره و کلی خوش بگذره... تا شنبه برمیگردما.. اما اونجا به نت دسترسی ندارم......
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 9:28 توسط ماهک |
|
|
الان یه مطلب تو سایت تابناک خواندم یه مطالعه تقریبا آماری هم همراهش هست که توصیه می کنم حتما بخوانیدش
بعد از خواندنش یاد اون مثل آب بردن دنیا و خواب بودن خواجه افتادم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 13:11 توسط ماهک |
|
|
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش.... می گن حضرت موسی داشته می رفته بالای کوه که با خدا صحبت کنه سر راه یه جوون پولدار خوشگذرون جلوشو می گیره و بهش می گه موسی برو به خدا بگو من هرچقدر که بیشتر کفر میگم و کارهای بدی انجام می دم بازم بیشتر تو زندگی بهم خوش می گذره نه چیزی کم و کسری دارم و نه کسی جرات داره اذیتم کنه و همیشه ایام به کاممه تو هم هیچ کاری نمی تونی بکنی پس خداییت به چه دردی می خوره... حضرت موسی میره بالای کوهو و دعا می کنه اما جرات نمی کنه پیام اون جوونو به خدابرسونه وقتی که موسی داشته از کوه برمیگشته ندایی می آد که می گه موسی به جوانی که برای ما پیغام داده بود بگو برای تو همین بس که لذت دعا کردن رو ازت بگیرم...
خدایا شکرت که هنوز می تونم دعا کنم.. هنوز اونقدر سختی در اطرافم هست که به یاد تو باشم... دیروز توکلم شکست و خیلی بد بود نه... خدایا به تو تکیه می کنم ... به تو و مهربونی ات ... خودت هدایتم کن... احتمالا آخر هفته یه سفر شمال در پیش دارم ... اگه خدا بخواد قراره حسابی خوش بگذره... شاید با خاله سوسکه بریم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:46 توسط ماهک |
|
|
ستاره بارون کن و داغون کن و بیا حالمو دگرگون کن و برو...دیوونه بازی کن و نازی کن و بیا باز دل و راضی کن و برو...موها تو افشون کن بیا باز دلو پریشون کن و برو...شیدا شو و غوغا کن و بیا آتیشو برپا کن و برو...این یه حس موندگار نیست برو ....به این عشقا اعتبار نیست برو... نه گناه منه نه تقصیر تو... این زمونه سازگار نیست برو ...نمون اینجا برو ....
تمام حرفای دیروزت همین بود... اینکه نمون به پای من نمون ... دلت می گفت بمونم برای همیشه... ولی عقلت می گفت داری زندگیمو حروم می کنی... می گفتی نمی تونی فقط با یه نفر بمونی ... می گفتی عادت کردی... می گفتی شیطنتت رو نمی تونی کنترل کنی... می گفتی من کنارت حرووم می شم... می گفتی از اولش هم هی بهم گفته بودی اما من باور نمی کردم... هزار تا چیز دیگه هم گفتی اما ته نگاهت یه چیزی بود که التماس می کرد بمونم... اونجوری که بغض کرده بودی... اون آهنگی که برام گذاشتی و خواندی... خدایا بدجوری بین عقل و احساس گیر کردم باید چیکار کنم؟؟!!!!احتمالا بیشترتون این آهنگ بالا رو دارین اما واسه ی اونایی که ندارم لینک دانلودشو گذاشتم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 12:59 توسط ماهک |
|
|
You can't run away foreverتو نمي توني براي هميشه فرار كني
But there's nothing wrong with getting a good head startاما هيچ اشتباهي براي يه شروع خوب وجود نداره You want to shut out the night, you want to shut down the sunتو مي خواي كه به شب رو بيرون كني . تو مي خواي خورشيد رو خاموش كني You want to shut away the pieces of a broken heartتو مي خواي قطعه هاي شكسته ي قلبت رو دور كني Think of how we'd lay down togetherفكر كن به زماني كه چگونه در كنار هم دراز كشيده بوديم We'd be listening to the radio so loud and so strong و با هم به راديو باصدايي بلند و محكم گوش مي داديم Every golden nugget coming like a gift of the godsهر قطعه كه طلايي مانند يك هديه ي خدايي بود Someone must have blessed us when he gave us those songsيك نفر بايد مارا تقدس بخشد وقتي آن ترانه ها را به ما مي بخشد I treasure your love, I never want to lose itمن عشق تو را گرامي ميدارم. هرگز نمي خواهم آن را از دست بدهم You've been through the fires of hellتو در ميان شعله هاي جهنم خواهي بود And I know you've got the ashes to prove it و مي دانم كه تو از ميان خاكستر بر خواهي خواست تا ثابت كني I treasure your love, I want to show you how to use itمن عشق تو را گرامي ميدارم، مي خواهم به تو نشان دهم كه چگونه بكار گيريش You've been through a lot of pain in the dirtتو در ميان دردهاي چركين خواهي بود And I know you've got the scars to prove itو تو مي داني كه از زخم ها بيرون خواهي آمد تا ثابت كني Remember everything that I told you, and I'm telling you again that it'sهر آنچه را كه به تو گفتم به خاطر داشته باش. و دوباره به تو خواهم گفت كه اين حقيقت است true When you're alone and afraid, and you're completely amazedزمانيكه تنها و ترسان هستي و كاملا متعجب To find there's nothing anybody can doبراي يافتن اينكه هيچكس نمي تواند كاري انجام دهد Keep on believing, and you'll discover babyباورهايت را ادامه بده و تو كشف خواهي كرد: Chorus: There's always something magic, there's always something newاينجا هميشه بعضي چيزهاي جادويي وجود دارد. اينجا هميشه چيزهاي جديد هست And when you really really need it the mostو زماينكه تو واقعا به آن نياز داري That's when rock and roll dreams come throughزمانيست كه روياهاي چرخان به حقيقت مي پيوندد The beat is yours forever, the beat is always trueاين تپش ها هميشه براي توست. اين تپش ها هميشه حقيقي است And when you really really need it the mostو زمانيكه تو واقعا به آن نياز داري That's when rock and roll dreams come through for youزمانيست كه روياهاي چرخان برای تو به حقيقت مي پيوندد. Once upon a time was a backbeat, once upon a time all the chords cameto lifeروزي روزگاري يك ملودي بود. روزي روزگاري همه ي تارها زندگي را مي نواختند And the angels had guitars even before they had wingsو فرشته هاي گيتار داشتند حتي پيش از آنكه بال داشته باشند If you hold onto a chorus you can get through the nightاگر تو به همسرايي ادامه دهي مي تواني از شب بگذري Remember everything that I told you, and I'm telling you again that it's trueهر آنچه را به تو گفتم به خاطر داشته باش و هر آنچه به تو گفتم حقيقت است You're never alone cause you can put on the phonesتو هرگز تنهاي نيستي چون مي تواني تلفن را قطع كني And let the drummer tell your heart what to doاجازه دهي نوازنده به قلبت بگويد كه چه بايد انجام دهي Keep on believing, and you'll discover babyباورهايت را دنبال كن و تو كشف خواهي كرد دلبندم: chorus The beat is yours forever - that's when rock and roll dreams come throughاين ضربان هميشه براي توست و اين زمانيست كه روياهاي چرخان به حقيقت مي پيوندد. اين ترانهmeat loaf رو خیلی دوست دارم .. اولین بار آنجلینا جولی رو تو کلیپ این ترانه دیدم... گفتم با شما هم تقسیمش کنم.... دیروز عصری خاله سوسکه رو از تعمیر گاه گرفتم انقده دختر خوبی شده ... پشیمون شدم نمی خوام عوضش کنم مگه اینکه بتونم یه سی الو خوب گیر بیارم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:32 توسط ماهک |
|
|
من کیم یه سوزن ریز گم شده تو کاه ابهام
نه من آسون تر از اینهام منو پیدا کن تو حرفام هرچند که دلم پر می زنه واسه رفتن مسافرت فعلا بی خیال همه چی شدم... اما رابطه ام با بابایی مجددا شروع شده اون میدونه که نفر دوم وجود داره و داره بررسی میشه اما نفر دوم نمی دونه که کس دیگه ای هم هست که داره باهاش مقایسه میشه... درسته که بابایی الان خوبه هرچی من بهش می گم گوش میده و دائم حواسش بهم هست اما تجربه تو این چهارساله بهم نشون داده که فقط یه هفته می تونه اینقدر مهربون بمونه.... دنبال اینم که خاله سوسکه رو عوض کنم این دو سه روزه حسابی دستم رو گذاشت تو پوست گردو... می خوام یه ۲۰۶ بگیرم اگه بشه ... برام دعا کنید... اتفاق دیگه ای که افتاده اینه که نفر دوم دیشب رسما اعلام کرد که به من وابسته شده.. شاید اگه بابایی تو زندگیم نبود نفر دوم بهترین گزینه بود.. مهربونه ... دوستم داره.. دائم حواسش بهم هست.. تنهام نمی ذاره ... هرکاری که از دستش بربیاد برام انجام میده.. اما عشقم نیست.. نه اینکه دوستش نداشته باشم ها... نه ... اما هنوزم تو این تردید دست و پا می زنم... دوست جونا از این به بعد پایین کامنت هاتون هم جواب نظرات رو می ذارم اینجوری اون دوست جونایی که نمی تونم براشون کامنت بذارم بخصوص سوته دلان عزیزم هم از نظرم با خبر میشن... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 9:45 توسط ماهک |
|
|
سرم گيج مي ره ... همه چيز بهم ريخته ... موندم وسط يه هزار راهي كه هر طرفش كه بري يه بن بست جلوي روت سبز مي شه... از طرفي رابطه اي رو شروع كردم كه دوست داشتني توش نيست و فقط حمايت طرف مقابله... از يه طرف ديگه رضا است كه داره سعي مي كنه دوباره برگرديم كنار همديگه.. از يه طرف كسي است كه دوستم داره... از طرف كس ديگه ايه كه دوستش دارم... از يه طرف كسي است كه بارها بهت هشدار داده كه روي هميشه كنارش موندن حساب نكني... و از طرف ديگه كسي هست كه مي خواد هميشه كنارش باشي.... هر دوتاشون مي خوان بريم مسافرت و من موندم وسط اين دوتا بايد چيكار كنم... شما بوديد چيكار مي كرديد... خدايا خودت راهو بهم نشون بده ... تو جاي من تصميم بگير.... خدايا خودم اين لحظه ها رو خواسته بودم اما الان واقعا نمي تونم دلشو بشكونم... بگو بايد چيكار كنم.. وضع خاله سوسكه بسيار بده هم تسمه دينامش پاره شده و هم نمي دونم چرا همه ي روغن موتور خالي شده منم وسط شركت موندم به هر تعميركاري زنگ مي زنم حاضر نيست بياد اينجا لااقل يه كاري كنه بتونم ببرمش تهران...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 14:32 توسط ماهک |
|
|
بهش می گم خیلی پررویی... میگه خب مگه چیه... می خوام اگه با کسی آشنا شدم و خواستم صفحه ی فیس بوکم رو بهش نشون بدم یه وقت عکس تو توش نباشه که سوتی باشه... می گم خیلی زود دنبال پاک کردن رد پاها افتادی... میگه...
پیامک میده... بدی رابطه ی من و تو این بود که من معتادش شدم... می گم ترک اعتیاد سخت تر از ترک عشق نیست... برای من سخت تر بوده... میگه آره ولی تو از من مقاوم تری می تونی ترک کنی... میگم تو حق انتخاب داشتی اما من نه... میگه آره باید واسه خوشبختی تو خودمو کنار می کشیدم... می گم تو اگه خوشبختیمو می خواستی کنارم می موندی.... (البته این آخری رو تو دلم می گم)
نیمه های شب ویبره ی موبایل بیدارم می کنه ... بیداری... جواب نمیدم اونقدر از حرفاش عصبانیم که برام مهم نیست که اونوقت شب چیکارم داشته... باز هم ویبره... اشکالی نداره فقط می خواستم بگم شب بخیر....
دوست جونایی که برام نظر می ذارین اما آدرس نه ... نمی دونم چطوری پیداتون کنم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 13:59 توسط ماهک |
|
|
آهای تو که اینهمه دوری از من.. همیشه در حال عبوری از من... آهای تو که فکر می کنی سوزوندی ... دار و ندارمو با دوری از من... طاقت نداری ببینی می دونم ..
خدایا خیلی وقته که باهات حرف نزدم.. نشستم روبروتو برات درد دل نکردم.. آره قبول تو به روحم آرامش دادی و من یادم رفت که ازت تشکر کنم... تازه می فهمم که همون التهاب و ناراحتی حقم بوده... تازه برام خوب هم بوده چون لااقل هر روز یادت می کردم... بعضی صبح ها حتی یادم میره آیت الکرسی بخوانم در حالیکه اون موقع ها هر روز صبح دو تا می خواندم یکی واسه خودم یکی واسه...
از اینجا که من ایستادم چقدر راه تا آسمونه؟؟؟ چرا هرچی خودم بیشتر می کشم ازش دورتر می شم؟؟؟!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 12:33 توسط ماهک |
|
|
قرآن که مهین کلام خوانند آنرا گه گاه نه بر دوام خوانند آنرا تاحال به این دقت کردین که ما عجب مسلمونای فرمایشی هستیم... تا اسم اسلام میاد افاده هامون طبق طبق که ما بچه مسلمونیم از بچگی مسلمون بودیم و تو فهمیدم اسلام هیشکی به گرد پامون نمی رسه اما به پای عملش که می رسه یه عالمه کلاه شرعی واسه کارامون می تراشیم.... ازاین حرفا که بگذریم به همه تون توصیه می کنم حتما فیلم کتاب قانون رو ببینید چون هم کلی می خندین.. هم یه خورده چشماتون تر می شه... و هم یه عالمه فکر می کنین.... نمی خوام غر بزنم ها اما خداییش ما چقدر بین بچه هامون فرق می ذاریم.. دارم فکر می کنم تو خانواده ی من که یه خانواده ی مثلا با فرهنگ اینجوریه تو بقیه ی خانواده ها چی می گذره..... دلم یه زمان می خواد یه فرصت که مال خودم باشه... که گیرش نمیارم .... |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آبان 1388ساعت 11:54 توسط ماهک |
|
|
ر من عاشقت بودم هیشکی نمی فهمه من روی اسم تو حتی قسم خوردم همپای من بودی اما بد آوردم سرتو برگردون ... سر میز کناریت یه دختر نشسته که باشنیدن صدات دلش هری ریخته پایین.. غذا تو گلوش گیر کرده و چشماش پر اشک شده....نگاش کن انگار یه چیزی تو وجودش برای همیشه شکسته... تو اما به غذا خوردنت ادامه می دی... سرتو بلند نمی کنی... و صدات رو کمی بلندتر می کنی... می دونی صداتو می شنوه... می دونی که تمام وجودش داره پر می زنه که بیاد جلو.. دستش رو روی صورتت بکشه پشت گردنت بندازه سرت رو پایین بیاره و ببوستت.... کنارم ایستادی.. بی تفاوت ... انگار که من نیستم... ته دلت چی می گذره... صدبار دستم به سمت تلفن رفت که شماره ات رو بگیرم.. اما به زور جلوی خودم رو گرفتم... هزاربار خواستم اس ام اس بدم... که فقط ببینم حالت چطوره... اما مقاومت کردم... خوشحالم که امروز لااقل فهمیدم که حالت خوبه... درسته که این بار من خواستم که نباشی... اما ته دلم همیشه هستی.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:29 توسط ماهک |
|
|
مشو غره به امروزت که از فردا نه ای آگه من همیشه اعتقاد داشتم که زندگی می تونه تو هر لحظه یه اتفاق شگفت انگیز رو بهت هدیه کنه... البته این مستلزم اینه که تو هم خوب چشم و گوشت رو باز کنی و اون شگفتی رو ببینی ... هی نشستم واسه خودم می شمرم که هر روز چند تا از این شگفت انگیزها رو ندیدم واز دست دادم... اگه می دیدمشون زندگیم چه شکلی می شد... اما به نتیجه ای نرسیدم....
آی عشق عشق چهره ی آبیت پیدا نیست ها....
پام خوشبختانه خیلی بهتره.. البته هنوز وقتی راه می رم شل می زنم و باید نوک پا نوک پا راه برم.... فکر کنم با این وضعیت جریان کوه جمعه هم بهم خورده.. چقدر بد مگه نه....... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 8:22 توسط ماهک |
|
|
وقتی بارون نگاهت رو حریر شب می باره امروز خونه ام بازم پام پیچ خورده این بار توی حمام و تا نزدیکای صبح در حالت در رفتگی بود تو خواب جا افتاد و دادم رو در آورد... البته داد من همیشه جوری در میاد که هیچکسی نمی فهمه داد زدم... بعد از جا افتادنش دیگه از حال رفتم تا صبح که مامان می خواست بره... بعدش دوباره خوابیدم تا ۹ و دوباره خوابیدم تا ۱۱ الان خیلی بهترم اما باید دوباره برم دراز بکشم ... وگرنه فردا با این پا مصیبت دارم.... ک خداجونم بازم شکرت که اینهمه مهربونی در اطرافمه.... ممنونم که هر روز با اتفاقاتی که جلوی روم می ذاری روحم رو تراش می دی و هرشب منو تو آغوشت می گیری و اون رو جلا می دی می خوام الماسی بشم که ارزش بندگی تو رو داشته باشه....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 13:23 توسط ماهک |
|
|
وقتشه از تو گذشتن وقتشه..... من هنوز زنده ام... هنوز دلخورم... هنوز دلتنگم.. اما زنده ام...اینکه دیگه اونطوری عاشق نخواهم شد یه حقیقت محضه... اما زنده ام ... اینکه نمی تونم به هیچ مردی دوباره اعتماد کنم هم یه حقیقته... اما زنده ام... اینکه هنوز هم از تو کینه به دل دارم حقیقت داره.. اما زنده ام... زنده ام و می دونم که زندگی می گذره... می دونم که زندگی می تونه زیبا باشه... می دونم که می تونم دوباره روی پاهام بایستم و دوباره زندگی رو دوست داشته باشم.. اما .. عشق... خدایا فکر می کنی دوباره بتونم این هدیه رو توی قلبم داشته باشم.... خدایا شکرت... برای همه ی داده هات و نداده هات... که داده هات از رحمته و نداده هات از حکمت... لابد حکمتی بوده توش که من و تو باید جدا می شدیم... برام گریه نکنین... برام دعا کنین... فقط دعا کنین... فقط یک ماه و نیم دیگه مونده بود که عشقمون چهارساله بشه... نشد ... اما ایرادی نداره... امیدوارم بتونی عشق واقعی ات رو پیدا کنی... امیدوارم بالاخره مامانت اجازه بده که ازدواج کنی و یه زندگی خوب رو تجربه کنی... و امیدوارم به همه ی آرزوهات برسی.... آخرین باری که دیدمت و با هم حرف زدیم بارها و بارها این آهنگ رو تکرار کردی ... بقیه اش رو بلد نبودی اما من تو دلم برات خواندم فرصت تولد دوباره نیست مردن دوباره ی من وقتشه..دیگه دیره واسه گفتن این کلام آخرینه ... فرصت ضجه نمونده لحظه های واپسینه.... اما من برات دعا می کنم که دوباره متولد بشی.... برات دعا می کنم که وفاداری رو یاد بگیری... برات دعای خوشبختی می کنم.... دارم سعی می کنم با منطق شخصی رو که بهم معرفی شده بررسی کنم... پیشتر از اینا قول داده بودی که توی این بررسی کنارم باشی و راهنمایی ام کنی... اما انگار کم آوردی ... با کاری که کردی اگه این رابطه به سرانجام هم نرسه دیگه نمی خوام که پیشت برگردم... که کنارت باشم... می دونم که دوریمو دووم نمیاری... می دونم که شبا نمی تونی بخوابی هی توی تخت چرخ می خوری و فکر می کنی... صدات پای تلفن خوب یادمه ... بهم گفتی دیگه حالت رو نپرسم اینطوری راحت تر می تونی فراموشم کنی... اما عزیزدلم تو هیچوقت نمی تونی فراموشم کنی... من همیشه نفر اول قلبت و روحت باقی می مونم حتی اگه تا جایی که می تونی در برابرش مقاومت کنی.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 14:41 توسط ماهک |
|
بین ما هرچی بوده تموم شده....
هنوز باورم نمی شه که همه چیز تموم شده باشه.. هنوز دارم اشک می ریزم و هنوز هم باور نمی کنم که به این راحتی ازم گذشته باشی... تو قول دادی که حتی اگه من خواستم برم برای نگه داشتنم تلاش می کنی... تو قول دادی که کنارم می مونی تا بتونم بهترین تصمیم رو بگیرم... همونطور که من این همه سال کنارت موندم... همه ی لحظه هایی رو که می خواستی کسی رو انتخاب کنی کنارت بودم... و برای خوشبختی است دعامی کردم... نگو که باورم نمیشه من از تو قوی تر بوده باشم.... هنوز باورم نمیشه منی که ادعا می کردم نسبت به همه چیز سرد شدم منی که می گفتم دیگه دوست ندارم اینطوری دیوونه شده باشم.... چرا اینهمه مدت عشقم رو ندیدی... چرا باهام بازی کردی... چرا هیچوقت کنارم نبودی ... چرا هزار نفر دیگه رو وارد رابطه مون کردی... چرا بهم قول ندادی که فقط با من بمونی... می دونستی که اگه بهم قول بدی که وفاداری دیگه سراغ کس دیگه ای نمی رم... و هزارتا چرای دیگه... اما الان دیگه از یه چیزی مطمئنم چه در کنارم باشی و چه نباشی تو تنها کسی بودی و هستی که تونستی عشق حقیقی رو بهم نشون بدی... دیگه اجازه ندارم بهت بگم بابایی... اما دوست عزیز من .. همیشه مواظب خودت باش...... نذار کسی اونطوری که تو با من بازی کردی باهات بازی کنه... و اینکه یادت باشه که من همیشه ی همیشه عاشقتم.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 19:39 توسط ماهک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 |
|
RSS
|